|
روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم! روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم! تا يک روز تو آمدی و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم. و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛ و گرچه هيچ نداشتم، دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم! و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو دريای وجودم را به اميد امواج لطفت به دست نسيم محبتت می سپارم، و دل را برای هميشه خاکپای قدوم مقدست می کنم تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم و از تو راه و رسم عشق بياموزم و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد. با تو خواهم بود تا هميشه. + نوشته شده در 88/04/08 22:27 توسط سعید |
قصه از غلط شروع شد + نوشته شده در 88/04/08 22:24 توسط سعید |
شب است و نام تو را عارفانه میخوانم + نوشته شده در 88/01/17 21:17 توسط سعید |
هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم + نوشته شده در 88/01/15 16:17 توسط سعید |
اگه هفت آسمون زیر پای من باشه باغ زیبای بهشت اگه جای من باشه اگه هرچه حوریه همه دورمن باشن یا که خوشگلا باهام همه هم سخن باشن بخدا بی تو دلم پرازغمه همه ی دنیا برام جهنمه اگه راه پیدا کنم به کهکشون اگه شهرتم بشه ورد زبون بپرستنم همه مثال بت سوی من سجده کنن پیرجوون بخدا بی تو دلم پرازغمه همه ی دنیا برام جهنمه باتو درصحرای گرم برهوت روزشب تشنه توی کویر لوت آفتاب داغ تحمل میکنم کوچه رو پراز گل سنبل میکنم آخه بی تو واسه من دنیا یه زدونه اگه دورازتو باشم دلمن پریشونه بخدا بی تو دلم پرازغمه همه ی دنیا برام جهنمه + نوشته شده در 88/01/15 16:14 توسط سعید |
نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار....؟ + نوشته شده در 88/01/01 12:19 توسط سعید |
چنديست كه بيمار وفايت شده ام دربستر غم چشم به راهت شده ام اين را توبدان اگر بميرم روزي مسئول تويي كه من فدايت شده ام + نوشته شده در 87/09/27 17:4 توسط سعید |
من اگر روح پریشان دارم من اگرغصه هزاران دارم گله از بازی دوران دارم دل گریان.لب خندان دارم به تو وعشق توايمان دارم + نوشته شده در 87/09/27 17:0 توسط سعید |
وقتی هنوز می توانستم برای دوست داشتن بهترین تعبیرهای عاشقانه را بنویسم وقتی هنوز می توانستم برای زیستن معنای زیبایی را بیابم وقتی هنوزمی توانستم برای آن کس که دوست می دارم؛بگریم وقتی هنوزبوی بهارازگریبانم می آمدودستهایم به سختی امروزنبود وقتی هنوزمثل امروزخسته و شکاک وسرشارازخاطرات تلخ نبودم،... می توانستم عاشق باشم . + نوشته شده در 86/11/15 12:56 توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/11/08 20:14 توسط سعید |
تا تو رفتی همه گفتند + نوشته شده در 86/11/02 11:58 توسط سعید |
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي ، مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان " يک دم " رعايت مي شدند اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دلم ،اي کاشکي بين دلها غصه ها مردانه قسمت مي شدند + نوشته شده در 86/11/02 11:57 توسط سعید |
دلم تنهاترین دلهاست اینجا که از دست رفاقت تیر خورده دلم با پای زخمی لنگ لنگون تن زخمی شو از کوی تو برده قدیما مونس و یارش تو بودی ولی حالا دلم تنهاترینه چه خوش بودم به حرف های دروغت که عشق تو پناه آخرینه... + نوشته شده در 86/11/02 11:56 توسط سعید |
رنگ چشمت رنگ دريا + نوشته شده در 86/10/16 13:41 توسط سعید |
بی خبر از هم خوابیدن چه سود؟ بر سر مردگان خود نالیدن چه سود زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود گر نپرسی حال من تا زنده ام گریه و زاری ونالیدن چه سود زنده را در زندگی قدرش بدان ورنه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟ گر نکردی یاد من تا زنده ام سنگ مرمر روی قبرم را نهادن چه سود + نوشته شده در 86/10/16 13:36 توسط سعید |
اگه دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذره اگه دبیر شیمی بودم از اشک چشات محلول محبت می ساختم اگه دبیر دینی بودم ثابت میکردم که بعد از خدا باید تو رو پرستید اگه دبیر جغرافی بودم ثابت میکردم که خوش اب و هوا ترین منطقه آغوش گرم توست اگه دبیر زبان بودم با زبون بی زبونی میگفتم دوست دارم + نوشته شده در 86/10/11 22:31 توسط سعید |
مانده ام درکوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمی سازد کسی مردم و خاکسترم را باد برد بهترین یارم مراازیاد برد آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم آن توبه ی صدساله به پیمانه شکستیم از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم + نوشته شده در 86/10/11 22:26 توسط سعید |
سکوت سرشار ازسخنان ناگفته است ازحرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان وشگفتیهای بر زبان نیامده دراین سکوت حقیقت ما نهفته است... + نوشته شده در 86/10/06 22:15 توسط سعید |
+ نوشته شده در 86/10/01 22:11 توسط سعید |
يك نفر نيست كـه غمهاي مرا بشناسد دل عاشــق ، دل تنهـاي مـرا بشناسد حجـم خاكستـري غربت تنهـايي مـن يك نفر نيست كـه دنياي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه از خاموشي چشمانم شب يلـــداي غــزلهـاي مــرابشناسد سفر عشـق به آبــادي خامــوش دلــم يك نفر نيست كه روياي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه درنيمه شب دلتنگي غـم پنهـان ، غـم پيـداي مــرا بشناسد يك نفر نيست كه از شعله سوزنده اشك طلب عشــق و تمنـــاي مــرا بشناسد دلــم آويختــه از دارپــريشــاني هـا يك نفر نيست مسيحـاي مـرا بشناسد يك نفر نيست كه غمهاي مرا بشناسد دل عاشـق ، دل تنهـاي مـرا بشناسد + نوشته شده در 86/10/01 21:48 توسط سعید |
زندگی ریاضیات است: بیا تا خوبیها را با هم جمع کنیم بدیها را کم کنیم مهربانیها را ضرب کنیم بخشندگیها را به توان برسانیم ناراحتیها را تقسیم کنیم + نوشته شده در 86/09/29 22:5 توسط سعید |
غـــــــــــم دل با كه بگويم كه مرا يارى نيست جز تـــــــــو اى روحِ روان، هيچ مددكارى نيست غم عشق تو به جان است و نگويم به كسى كه در اين بــــــــاديه غمزده، غمخوارى نيست راز دل را نتوانــــــــــــــــــم به كسـى بگشايم كه در اين ديــــــــــــر مغان رازنگهدارى نيست ساقى، از ساغـــــر لبـــــريز ز مـــى دم بـربند كه در اين ميكـــــده مىزده، هشيارى نيست درد من، عشق تــــــو و بستر من؛ بستر مرگ جز تواَم هيچ طبيببــــــى و پــــــرستارى نيست لطف كن، لطف و گـــــــذر كن به سر بـــالينم كه به بيمــــــــــارى من جان تو، بيمارى نيست قلـــــــــم ســـــرخ كشم بر ورق دفتر خويش هان كه در عشق من و حُسن تو، گفتارى نيست + نوشته شده در 86/09/29 21:58 توسط سعید |
عشق يعني مستي وديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار اويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست وبي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظاروانتظار عشق يعني هرچه بيني عكس يار عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني اب بر اذر زدن عشق يعني سوزني اه شبان عشق يعني معني رنگين كمان عشق يعني شاعر دل سوخته عشق يعني اتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله بر خرمن زدن عشق يعني تيمم يك نماز عشق يعني عالمي راز و نياز عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني ،همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني ريحانه دريا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعني يك تبلور يك سرود عشق يعني يك سلام ويك درود + نوشته شده در 86/09/27 23:31 توسط سعید |
کاشکه یه روز باهمدیگه سوارقایق می شدیم دوراز نگاه آدما هردومون عاشق می شدیم کاش آسمون باوسعتش تودستامون جامی گرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریامی گرفت کاشکه یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت برامون ازفرشته ها امانتی بال میگرفت + نوشته شده در 86/09/26 22:9 توسط سعید |
هوای گریه دارم تواین شب بی پناه دنبال تو میگردم دنبال یک تکیه گاه دنبال اون دلی که تنهایی رومی شناسه دستای عاشق من لبریز التماسه هزارویک شب من پرازصدای توبود گریه هرشب من فقط برای توبود + نوشته شده در 86/09/26 22:6 توسط سعید |
ازهیاهوی واژه ها خسته ام من سکوت را ازاوراقسپیدآموخته ام آیاسکوت روشن ترین واژه هانیست؟ همیشه درخلوت مرگ رامجسم دهده ام آیا مرگ خونسرد ترین واژه هانیست؟ تاچشم گشودم از چشم زندگی افتادم شبی شاید امشب زیر نوریک واژه خواهم نشست خونسرد نام معشوقه ام را به حواس پنجگانه خال خواهم کوفت وهم زمان پایان آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت پایان.... + نوشته شده در 86/09/22 21:50 توسط سعید |
دفترچه خاطرات من... دنياي من مثل اين دفترچه کوچک است وازشيريني و تلخي تکه اي درآن پيداميشود جاده اش خط هاي مات،ستاره هايش نقطه هاست خالق اين دنياي کوچک منم،وگاهي وقتهاهم هست که قطرات باران بدل به سيلي عظيم ميشود ودنياي من نيزنابودميشود + نوشته شده در 86/09/19 20:50 توسط سعید |
آبی تراز آنیم که بی رنگ بمیریم
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیرکسی نیست که این گونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم + نوشته شده در 86/09/19 20:49 توسط سعید |
می روم راهی دریغا رد پایی نیست باز در نگاه خیس شب هم روشنایی نیست باز خط کشی کردم غرورم را ولی اه از سکوت می روم اما نشانی از صدایی نیست باز از تمام کوچه های خستگی نالم بپرس جز من عاشق سر راهت گدایی نیست باز کاش می شد عقده ها را مهر با طل می زدم عقده ها باطل شد و راو راه رهایی نیست باز باز بال و پرگشودم می روم تا دورها در هوای این رهایی رهنمایی نیست باز + نوشته شده در 86/09/19 20:44 توسط سعید |
وقتی تولحظه هام عشق تورو و کم میارم به دلم هزارو یک غم میارم توچشات خودم وگم میکنم آسمون دلم ونم میکنم پربارون میشه ازدیدن تو پر آرزو واسه چیدن تو گرچه داشتنت برام خیاله بی تواما رندگی چه خیاله... + نوشته شده در 86/09/14 22:27 توسط سعید |
|
*
*
*
*
*
*
*
| ||||||